خسران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسران . [ خ ُس ُ ] (اِخ ) نام یکی از سران مغول است : خسران از خوف خسران خود از جانب سلطان صلاح کار خود و از آن او در آن دیدند که ... (جهانگشای جوینی ). و آن اندیشه سبب کودکی و دلشکستگی سلطان بود چون نزدیک خسران خود هزارسف و دیگر امرا رفت . (جهانگشای جوینی ).
خسران . [ خ ُ ] (اِخ )نام دیهی است از دیههای کوزدر. (تاریخ قم ص ١٤١).
خسران . [ خ ُ ] (ع اِمص ) کمی و نقصان و زیانکاری . (ناظم الاطباء). زیان کاری . (دهار). زیان . کاستی : بر خیره می کشند می خورنداز بهر حطام را و آنگاه خود می گذارند و می روند تنهابزیر زمین با وبال و خسران بسیار. (تاریخ بیهقی ). حاصل آن اگر میسر گردد خسران دنیا و آخرت باشد. (کلیله و دمنه ). بنده خاقانی بخدمت نیم رو خاکی رسید سهو و خسران پس نهاد وسهم خسرو پیشوا. خاقانی . از خوف خسران خوداز جانب سلطان صلاح کار خود و از آن او در آن دیدند... (جهانگشای جوینی ). من ذرع العدوان حصدالخسران هر که عدوان کارد خسران درود چه از تخم ظلم زیان روید. ◄ هلاکی . ◄ گمراهی . (یادداشت بخط مؤلف ).