خست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خست . [ خ َ ] (اِخ ) ناحیتی بوده است از بلاد فارس نزدیک دریا. (از یاقوت در معجم البلدان ) : خوار باد و خسته دل بدخواه جاه و دولتش گر به بغداد است و ری یا در طخارستان وخست . سوزنی .
خست . [ خ ُ ] (اِ) قرار. آرام . (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). ◄ آستین جامه . (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع).
خست . [ خ ِس ْ س َ ] (ع اِمص ) خساست . لئامت . فرومایگی . نامردی . فروده . (از ناظم الاطباء). ناکسی . (زمخشری ). پستی . دنائت . حقارت . رذالت . وغادت . (یادداشت بخط مؤلف ) : شعر در نفس خویش هم بد نیست ناله ٔ من ز خست شرکاست . ظهیر فاریابی . ◄ (مص ) بخیلی کردن . امساک کردن . ممسک بودن : مالی بمشقت فراهم آرند و به خست نگاه دارند. (گلستان سعدی ). مالداری را شنیدم ... ظاهر حالش بنعمت دنیا آراسته و خسّت نفس جبلی در وی همچنان متمکن که ... (گلستان سعدی ).