خزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ دَ) [ په. ] (مص ل.)<BR>۱- روی سینه و شکم خود را به روی زمین کشیدن. <BR>۲- آهسته به جایی درآمدن و در کنجی نهان شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ دَ) [ په. ] (مص ل.) ۱- روی سینه و شکم خود را به روی زمین کشیدن. ۲- آهسته به جایی درآمدن و در کنجی نهان شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خزیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) آهسته بجائی درشدن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). داخل شدن به آهستگی : دشت از تو کشید مفرش وشی چرخ از تو خزید در خز ادکن . ناصرخسرو. از کجا اندر خزیدستی در این بی در حصار همچنان یک روز از اینجا ناگهان بیرون خزی . ناصرخسرو. ◄ لغزیدن با اراده .(یادداشت بخط مؤلف ). کشیدن خود را بی دست و پای به جانبی چنانکه کرمان و ماران . (یادداشت بخط مؤلف ). کشان و بشکم راه رفتن چون مار. (یادداشت بخط مؤلف ). غیژیدن : شیر غرنده که او را دید از هیبت او پیش او گردد چون مار خزیده بشکم . فرخی . دست و پای از تن دشمنش جدا باد بتیغ تا خزد دشمن چون مار همیشه بشکم . فرخی . از آمل حرکت کردیم همه شب براندیم و بیشه ها بریده آمد که مار در او بدشواری توانست خزید. (تاریخ بیهقی ). روز حرب از پیش او خرچنگ وار پس خزیدن عادت بدخواه باد. ابوالفرج رونی . ◄ نشسته رفتن مانند کودکان تازه برفتار آمده . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). کون خیز رفتن . کون خیز کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). حبو. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در کنجی پنهان شدن . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) : در این سوراخ خزیده و جنگ را بساخت و علف داشت بسیار و آبهای روان . (تاریخ بیهقی ). ♦ امثال : موی در کار کس نخزیدن ؛ چوب لای چرخ کسی نگذاشتن . ♦ بر (به ) یکدیگر خزیدن ؛ تنگ نزدیک یکدیگر بودن : ثریا، پروین و شش ستاره است یک بدیگر اندر خزیده مانند خوشه ٔ انگور. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ پس خزیدن ؛ به آهستگی پس رفتن . بعقب لغزیدن : من هم از شرت اگر پس می خزم در مکافات تو دیگی می پزم . مولوی (مثنوی ). ♦ واپس خزیدن ؛ بگوشه ای کنار رفتن . به کنار رفتن : برگرفت آن آسیا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس واپس خزد. مولوی (مثنوی ).
مترادف و متضاد واژهدان
سینهمال رفتن، سینهخیز رفتن آرام آرام حرکت کردن بهگوشهای پناه بردن