خروش آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خروش آمدن . [ خ ُ م َ دَ ] (مص مرکب ) خروش برخاستن . فریاد بلند شدن . فریاد به گوش رسیدن : از ایوان از آن پس خروش آمدی کز آوازدلها بجوش آمدی . فردوسی . حصاری شدند آن سپه در یمن خروش آمد از کودک و مرد و زن . فردوسی . بزد نای روئین و روئینه خم خروش آمد و ناله ٔ گاودم . فردوسی . ♦ در خروش آمدن ؛ به فریاد آمدن . فریاد زدن . نعره زدن : چو شیری از نهیب مور ناگه در خروش آمد گریزد او چنان گوئی که بر جان نیشتر دارد. ناصرخسرو. من ازشراب این سخن سرمست و فضله ٔ قدح در دست که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد. نعره ای چنان بزد که دیگران بموافقت او در خروش آمدند. (گلستان ).