خروز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خروز. [ خ ُ ] (اِ)خروس . خروه . خرو. (یادداشت بخط مؤلف ) : آن پسر پاره دوز شب همه شب تا بروز بانگ کند چون خروز ((اسکی پاپوج کیمده وار)) . مولوی .
خروز. [ خ ُ] (ع اِ) علامت در روی زرع که تقسیم می کند آنرا بنصف و ربع و غیره . ◄ درز مابین تخته های کشتی که از میان آنها آب تراوش کند. (از ناظم الاطباء).