خروب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خروب . [ خ َرْ ] (اِخ ) اسم موضعی است . (معجم البلدان ) (منتهی الارب ) : امست امامةصمتی ماتکلمنی مجنونة ام احسّت اهل خروب مرت براکب سلهوب فقال لها ضری الجمیح و مسّیه بتعذیب ولو اصابت لقالت وَهْی َ صادقة ان الریاضة لاتنضیک کالشیب . (از معجم البلدان ).
خروب . [ خ ُ ] (ع مص ) دزدیدن شتر کسی را.(از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد)(منتهی الارب ). منه : خرب بابل فلان خرابةً و خروباً. ◄ (اِ) ج ِ خُرْبَة. رجوع به خُربة شود.
خروب . [ خ َرْ رو ] (ع اِ) خرنوب . (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به «خرنوب » شود. ◄ نام گیاهی است که هر جا روید نشان خرابی باشد . خارسم . (محمودبن عمر). فش . (محمودبن عمر). چنگ . چنگک . (یادداشت مؤلف ) : آن زمان کت امتحان مطلوب شد مسجد دین تو پرخروب شد. مولوی (مثنوی ). گفت نامت چیست برگوبی دهان گفت خروبست ای شاه جهان . مولوی (مثنوی ).