خرق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ رَ) [ ع. ] (اِ.) جِ خرقه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) پاره کردن، درانیدن. ۲- (اِ.) درز، شکاف، رخنه.
(خَ رَ) [ ع. ] (اِ.) جِ خرقه.
(خَ یا خُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- نادانی، ضعف رای. ۲- درشتی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرق . [ خ ُ ] (ع مص ) نرمی نکردن شخص در کار خود. خَرَق . رجوع به خَرَق شود. ◄ نیکو نکردن مرد کار خود را. خَرَق، منه : خرق الرجل ؛ ای نیکو نکرد این مرد کار را. رجوع به خَرَق شود. ◄ گول و احمق بودن . (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خرق . [ خ ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ اَخْرق و خَرقاء. ◄ (اِمص ) درشتی، خلاف نرمی . ◄ نتوانستگی مرد عمل و حیله کار را. ◄ گولی . نادانی . تحیر. (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد).
خرق . [ خ َ ] (ع اِ) بیابان بی آب و گیاه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج، خُروق : چون بجیرفت و حدود گرمسیر رسید در رودبار به خرق مقام فرمود. (المضاف الی بدایعالازمان ). ◄ زمین فراخ . ج، خروق . ◄ سوراخ در دیوار. ج، خروق . ◄ گیاهی مانند قسط. ◄ دریدگی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ مقابل التیام . (یادداشت بخط مؤلف ). منه یقال : فی ثوبه خرق : پسر خویش را الیسغ بسبب خرقی که در او میدید و نزقی که در شمایل وی مشاهده میکرد ببعضی از قلاع کرمان فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٨). قدما می گفتند خرق و التیام فلک محال است : تنت از خرق و التیام بری نفست از شهوت و خصام عری . اوحدی . ♦ خرق اجماع ؛ برخلاف اجماع رفتن . مخالفت کردن با اجماع . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خرق اجماع کردن ؛ برخلاف اجماع رفتار کردن . اعتناء به اجماع نکردن . مخالف اجماع گام برداشتن . ♦ خرق عادت ؛ معجزه . اعجاز. (یادداشت بخط مؤلف ). ۩ کرامات اولیاء. (از ناظم الاطباء). ♦ خرق فلک ؛ از این ترکیب است : خرق فلک محال است، که قاعده ای است در فلسفه ٔ قدیم : خلاف ارسطو کز این پیش گفت که نشکافد این سبز دژ ای شگفت . ادیب (از امثال و حکم دهخدا).