خرطوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- بینی فیل.<BR>۲- بینی دراز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بینی فیل. ۲- بینی دراز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرطوم . [خ ُ ] (ع اِ) بینی . بینی کلان . (از منتهی الارب ) (ترجمان ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خَراطیم : سنسمه علی الخرطوم . (قرآن ١٦/٦٨). بحجت بخرطومش اندر کشم علی رغم او من مهار علی . ناصرخسرو. گفت یزدان زآن کس مکتوم او شله ای سازیم بر خرطوم او. مولوی (مثنوی ). ◄ پیش بینی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)(از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خراطم . ◄ فراهم آمدنگاه دو حنک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خراطیم . ◄ می زودنشئه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خراطیم . ◄ نخست آبی که از انگور برآید قبل از مالیدن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ازتاج العروس ) (از لسان العرب ) (از ناظم الاطباء). ج، خراطیم . ◄ بینی فیل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) : در جهان دیده ای از این جلبی کده ای برمثال خرطومی . معروفی . بخستند خرطوم پیلان به تیر ز خون شد در و دشت چون آبگیر. فردوسی . خدنگی که پیکانْش یازد به خون سه چوبه بخرطوم پیل اندرون . فردوسی . زروزن گذشته تن شوم اوی بمانده بدان خانه خرطوم اوی . فردوسی . یکی تخت پیروز همرنگ نیل ز دو سوی تخت ایستاده دو پیل تن پیل یاقوت رخشان چو مور زبرجدْش خرطوم و دندان بلور. اسدی . بثقل وطاءة و فضل قوت در زیر پای پست می کرد و بخرطوم از پشت اسب می انداخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). همان فیل برابر چشم او شخصی را بخرطوم از پشت زین درربود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). آتش و دود آید از خرطوم او الحذر زآن کودک مرحوم او. مولوی (مثنوی ). در آنندراج آمده : از تشبیهات خرطوم، کوچه است : پیچد ز ناز بینی خود خواجه در حرام این فیل بین که راه بخرطوم می رود. رایج . ◄ بینی مگس و پشه و آن لوله ای است که بدان بگزد و خون مکد. (از ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ). سنسور. (ناظم الاطباء). ◄ بینی کوزه که آن لوله ٔ کوزه است . (یادداشت بخط مؤلف ) : و کوزه های بی دسته و خرطوم . (تفسیر ابوالفتوح ج ٥ ص ٤٤٩). اکواب جمعکوب باشد و آن کوزه باشد که آنرا دسته و خرطوم نباشد. (تفسیر ابوالفتوح ج ٥ ص ٥١٦). ◄ کنایه از آلة تناسل . (آنندراج ) : چو سر نهاد به بالین ز نفخ نان و پلاو فتاد باد بخرطوم او بسان چنار. حکیم شفائی (در هجو فکری، از آنندراج ). ♦ ذوالخرطوم ؛ شمشیریست . (منتهی الارب ).
خرطوم . [ خ َ ] (اِخ ) نام یکی از سواحل سودان بشرق افریقاست . این شهر در پانزده درجه و سی وهفت دقیقه و ده ثانیه ٔ عرض شمالی و سی درجه و شانزده دقیقه و چهل وپنج ثانیه ٔ طول شرقی قرار دارد و ارتفاع آن ٣٨٥ متر از سطح دریا می باشد. جمعیت خرطوم مرکب از عرب و زنجی و ترک و قبطی است و همگی آنان مسلمانند. خرطوم از طریق دریا با سایر کشورها تجارت دارد و آب وهوایش گرم و بحری است . (از قاموس الاعلام ترکی ج ٣).
مترادف و متضاد واژهدان
بینی، بینی دراز خرطوم (فیل)، بینی فیل
واژگان فارسی سره واژهدان
شنگ، بینی پیل