خرطم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرطم . [ خ ُ طُ ] (ع اِ) خرطوم . (یادداشت بخط مؤلف ) : مخالفانْت گرفتار این چهار بلد که داد خواهم هر یک جداجدا تفصیل یکی به تیغ گران و یکی به تیر سبک یکی به پنجه ٔ شیر و یکی بخرطم فیل . مسعودسعد. ◄ حَنَک . (منتهی الارب ). ◄ بینی و پیش بینی . ◄ فراهم آمدنگاه دو حنک . (ناظم الاطباء).