خرسک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرسک . [خ ِ س َ ] (اِ مصغر) تصغیر خرس . (برهان قاطع). خرس کوچک . (ناظم الاطباء). ◄ فرش و پلاسی است پشم دار. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : ای جل خرسک تکلتو را مکن غیب و در بر سر تو هم در توبره . نظام قاری . ای تکلتو بکفل پوش چو روزی برسی خدمات جل خرسک برسان ایشان را. نظام قاری . تاک را از برگها در زیر خویش پوست تخت پاره پاره و سرو را از بارها... جل خرسک تکه تکه .(طغرا، از آنندراج ). ◄ نوعی از بازی هست و آنچنان باشد که خطی بکشند و شخصی در میان خط بایستد و دیگران آیند و او را زنند و او پای خود را بجانب ایشان افشاند بهر کدام که پای او بخورد او را بدرون خط بجای خود آورد، و این بازی را عربان حجوره گویند. (برهان قاطع) (از غیاث اللغات ) (از انجمن آرای ناصری ) (ازآنندراج ). ◄ مهره ای بود که کودکان ازبهرچشم بد بندند و خرزیان فروشند دو سه رنگ بود. (یادداشت بخط مؤلف ).