خرز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرز. [ خ َ ] (ع مص ) دوختن درز موزه و جز آن . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از منتهی الارب ) (از تاج المصادر بیهقی ) : برای آنکه خرازان گه خرز کنند از سبلت روباه درزن . خاقانی . ریسمان و سوزنی نی وقت خرز آنچنان دوزد که پیدا نیست درز. مولوی (مثنوی ).
خرز. [ خ َ رَ ] (ع اِ) مهره . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از منتهی الارب ). ♦ خرزالظهر ؛ مهره ٔ پشت . (منتهی الارب ). ◄ اسباب خرده فروشی را گویند از مهره و آیینه و شانه و امثال آن، چه خرزی خرده فروش باشد. (از برهان قاطع). در حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین آمده است : در عربی خرز بمعنی مهره و خرازت مشکدوزی و خراز مشکدوز است . (محیط المحیط) (السامی فی الاسامی ). و در عربی مستحدث خرز بمعنی سوراخ کردن، زردوزی، نقره دوزی چرم، وصله کردن کفش های کهنه و خراز بمعنی کفاش و پینه دوز است . (دزی ج ١ ص ٣٦١). امروز خرازی بخرده فروشی اطلاق میشود : بزرگواران همچون قلاده ٔ خرزند تو همچو یاقوت اندرمیانه ٔ خرزی . منوچهری . ◄ (مص ) استوار گردیدن کار کسی . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خرز. [ خ ُ رَ ] (ع اِ)ج ِ خُرْزة. (از منتهی الارب ). رجوع به خُرْزة شود.