خرزین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرزین . [ خ َ ] (اِ مرکب ) چوبی باشد دراز که در طویله ها نصب کنند و زینها و یراق اسبها را بر بالای آن نهند. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع) : وآن سوار است که بر گردون ماه پیش او چون زین بر خرزین اسب . ابوالفرج رونی . در روم کند رکاب سالارش زین را ز صلیب رومیان خرزین . امیرمعزی . خیمه ها را میخ فرماید ز رمح رومیان زین ها را از صلیب کافران خرزین کند. امیرمعزی . از پی احیای دین چو ابر بهاری بر سر خرزین ندیده خنگ تو زین را. انوری . ◄ سه پایه ای که زین اسب را بر بالای آن گذارند. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). ◄ تخت گاهی که بر گوشه ٔ صفه ها سازند.(ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ نوعی پالان . (از انجمن آرای ناصری ) (از برهان قاطع) (ازناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ رف . (ناظم الاطباء).