خردک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خردک . [ خ ُ دَ ] (ص مصغر) خرده . کوچک : درختی که خردک بود باغبان بگرداند او را چو خواهد چنان چو گردد کلان باز نتواندش که از کژّی و خم بگرداندش . ابوشکور بلخی . داراء اکبر را پسری بود نام او اشک و بگاه اسکندر خردک بود چون اسکندر برادرش را داراء اصغر بکشت این کودک هیچ چیز نتوانست کردن . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). پنداری تبخاله ٔ خردک بدمیده ست بر گرد عقیق دو لب دلبر عیار. منوچهری . نگر تا هست چون تو هیچ سفله که خردک داده بستانی بجمله . (ویس و رامین ). این خردکهاست چونْش بشناسی در کل دلیل گرددت اجزا. ناصرخسرو. ◄ (اِ مرکب ) خِنْصِر. کالوچ . کلیک . انگشت کوچک . انگشتک . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ بَثْرة. جوش . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خردک خردک ؛ کم کم . رفته رفته . ۩ خردخرد. به اندازه های کوچک : وَاندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد زنگی بچه ای خفته بهر یک در چون قار. منوچهری . ◄ خوش اندام . خوشنما. خوش خلق . (از ناظم الاطباء).