خردومند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خردومند. [ خ ِ رَ م َ] (ص مرکب ) عاقل . زیرک . خردمند. صاحب هوش . صاحب عقل . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بخرد. ذولُب ّ. ذونُهْیة. فرزانه : پیش آی کنون ای خردومند و سخن گوی چون حجت پیش آید از حجت مخریش . فرالاوی یا خسروی . با خردومند بیوفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت . رودکی . از من نپسندد خردومند گر از رطل من بر گل و شمشاد کنون می نکشم شاد. لامعی . سودمند است سمند ای خردومند ولیک سودش آن راست سوی من که مر او راست سمند. شاه ناصر.