خرده گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرده گرفتن . [ خ ُ دَ / دِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) عیب گرفتن . نکته گیری کردن . خرده سنجی کردن . انتقاد کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : بر کور و کر ار خرده نگیری مردی . (منسوب به رودکی ). ز فرّ بزم تودی برده در نعیم بهشت ز دست حادثه امروز میکشم تعذیب مرا از این مثل صوفیانه یاد آید اگر بخرده نگیرند برگ یا ترتیب . ظهیر فاریابی . یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت . سعدی (بوستان ). توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس . سعدی (بوستان ). بزرگی در این خرده بر وی گرفت که دانا نگوید محال ای شگفت . سعدی (بوستان ). تابکرم خرده نگیری که من غایبم از ذوق حضور ای صنم . سعدی . اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مدعیان خرده نگیرند جوان را . سعدی (بدایع). خرده بر سعدی مگیر ای جان که کاری خرد نیست سوختن در عشق و آنگه ساختن بی روی تو. سعدی (بدایع). گرد گل عارضش طاقت ریحان گرفت حسن رخش خرده ها بر گل بستان گرفت . جمال الدین سلمان (از آنندراج ). برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه بما روز الست . حافظ. برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمای قدر میکند این من چه کنم . حافظ. چو قسمت ازلی بی حضورما کردند گر اندکی نه بوفق رضاست خرده مگیر. حافظ. گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
عیبجویی کردن، نکتهگیری کردن ایرادگرفتن، انتقاد کردن خردهبینی گرفتن