خرج کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرج کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هزینه کردن . صرف کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). صرف نمودن . (ناظم الاطباء) : بلیت هجر و اذیت فراق روح لطیف ایشان را تحلیل کند، بعضی آب صفت از راه منافذ مدامع خرج کند بعضی را بخارشکل بطریق آه از راه نفس بیرون آرد. (سندبادنامه ص ١٥٠). بی حدوث سببی و داعیه ٔ عذری بعزل او مثال دادن و نان او خرج کردن از مراسم سرداری و حق گزاری دور باشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چو بتوان راستی را درج کردن دروغی را چه باید خرج کردن ؟ نظامی . چندانکه کند بروز او خرج دوران نکند بسالها درج . نظامی . آهی بشکنجه درج میکرد عمری به امید خرج میکرد. نظامی . سخن باید بدانش درج کردن چو زر سنجیدن آنگه خرج کردن . نظامی . بشادی شغل عالم درج میکن خراجش میستان و خرج میکن . نظامی . خرج فراوان کردن کسی را مسلم است که دخل معین داشته باشد. (گلستان ). کلمه ای چند بطریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم اﷲ تعالی در این کتاب درج کردیم و بعضی از عمر گرانمایه بر او خرج . (گلستان ). میراث پدر خواهی علم پدر آموز کاین مال پدر خرج توان کردبیک روز. سعدی (گلستان ). ◄ نفقه کردن . بخورد و خوراک رساندن امری : یکی زهره ٔ خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت . سعدی (بوستان ). شکم صوفئی را زبون کرد و فرج دودینار بر هر دوان کرد خرج . سعدی (بوستان ). ♦ خرج کردن چیزی ؛ فروختن چیزی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ♦ خرج کردن کسی ؛ کنایه از هلاک کردن و کشتن . (آنندراج ) : فریب جود فرومایگان مخور زنهار که میکنند ترا خرج تا صلا بخشند. صائب (از آنندراج ). ۩ فروختن او را، چون کسی اظهار حاجتی پیش آشنایی کند که توقع اعانتی از او دارد گویند مرا خرج کن یعنی بفروش و کار خود سرانجام ده . (آنندراج ). ◄ فروختن . ◄ رفتن . ◄ بیرون دویدن . ◄ هجوم آوردن . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
صرف کردن، هزینه کردن، مایه گذاشتن، سلفیدن، پول بالای چیزی دادن، پول بیزبان خرج کردن، خوردن، خریدن، پرداخت کردن، تلف کردن