خرباق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرباق . [ خ ِ ] (اِخ ) ابن حبیب سلمی، مکنی به ذوالیدین از صحابیانست و او دلیل مردم حبشه به یوم الفیل بود و از آن وی را ذوالیدین گفتندی که با دو دست کار کردی . (یادداشت بخط مؤلف ).
خرباق . [ خ َ ] (اِخ ) نام مردیست سلمی که بخدمت پیغمبر رسید. در صحیح مسلم آمده است که عمران بن حصین گفت : روزی پیغمبر نماز خود را در رکعت سوم سلام گفت و بمنزل او وارد شد و مردی بنام خرباق در این وقت بخدمت او ایستاد. (از اصابة قسم ١ ج ١ ص ١٠٧).
خرباق . [ خ ِ ] (ع ص، اِ) زن دراز و بزرگ . ◄ زن تیزرفتار. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ (مص ) ضرط تیز دادن . (از تاج العروس ). یقال : جد فلان فی خرباقه ؛ جد کرد فلان در تیز دادن . (از ناظم الاطباء). ◄ مصدر دیگرخَربَقَه . است رجوع به خربقه در این لغت نامه شود.