خران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خران . [ خ ِ ر ر ] (ص ) مطیع. رام . فرمانبردار. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (از آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (فرهنگ جهانگیری ) : تند و تیزی آغازی و خران نشوی تند و توسن ببرند آخور و خران آرند. سوزنی سمرقندی (از آنندراج ).
خران . [ خ ِ ] (ص ) مطیع. رام . فرمانبردار. (از ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ).
خران . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ایوان بخش گیلان شهرستان شاه آباد. واقع در شش هزارگزی باختر جوی زر و سه هزارگزی جنوب شوسه ٔ شاه آباد به ایلام . این ناحیه در دشت واقع و سردسیرو دارای ٥٠٠ تن سکنه ٔ کردی و فارسی زبانست . آب آن از چشمه و محصولاتش : غلات، حبوبات، برنج، لبنیات و توتون است . اهالی بکشاورزی و گله داری گذران میکنند و در چادر می نشینند و زمستانها به گرمسیر غربی ایوان و حدود سومار میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).