خرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرام . [ خ ِ / خ َ / خ ُ ] (اِمص ) رفتاری که از روی ناز و سرکشی و زیبائی باشد. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ). رفتار بناز. (شرفنامه ٔ منیری ). رفتنی به کبر. با تبختر راه رفتن . (یادداشت بخط مؤلف ) : زمین خسته کرد از خرام ستور گران کوه را در سر افکند ستور. نظامی . ◄ (نف مرخم ) با ناز رونده . (شرفنامه ٔ منیری ). ♦ آهوخرام ؛ کسی که چون آهو می خرامد. ♦ ختلی خرام ؛ کسی که چون کره ختلی خرامد : تکاورسمندان ختلی خرام . نظامی . ♦ خضراخرام ؛ کسی که چون آسمان آهسته و دائم خرامد : به آهنگ او خضر خضراخرام به آهنگ پیشینه برداشت گام . نظامی . ♦ خوش خرام ؛ خوش رونده : ماه چنین کس ندید خوش سخن و خوش خرام ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام . سعدی (طیبات ). ♦ طاووس خرام ؛ کسی که چون طاووس خرامد. ♦ فلک خرام ؛ کسی یا چیزی که چون فلک خرامد : گردد فلک زحیرت حالش زمین نشین گردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام . خاقانی . سحرگه که طاووس مشرق خرام برون زد سر از طاق فیروزه فام . نظامی . ◄ ایفای وعد. وفای وعد. (یادداشت مؤلف ). در حاشیه ٔ برهان قاطع آمده است : در فرهنگها خرام را بمعنی وعد و نوید و مانند آن ضبط کرده اند، ولی اشعار ذیل ناصرخسرو و بعض شعرای دیگر نشان می دهد که خرام بمعنی وفای بوعد در مقابل نوید استعمال می شده نه بمعنی وعد : چون داد نوید رنج و دشواری آراسته باش بر خرامش را. ناصرخسرو. نویدت دهد هر زمانی بفردا نویدی که آنرا نباشد خرامی . ناصرخسرو (تعلیقات دیوان ). رجوع به «خرام » در حاشیه ٔ برهان قاطع شود : اگر امیر جهاندار داد من ندهد چهارساله نویدی مرا که هست خرام . رودکی . بدو باشد ایرانیان را امید از او پهلوان را خرام و نوید. فردوسی . بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندین امید. فردوسی . دولت او را بملک داده نوید و آمد و تازه روی و خوش بخرام . فرخی . هر روز روزگار نویدی دگر دهدت کآن را هگرز دید نخواهی همی خرام . فرخی . دل مرد دانا نبد ناامید خرامش نیامد پدید از نوید. عنصری (از صحاح الفرس ). فرشته ست خشتش بگاه پیام نوندش نوید است و گشتن خرام . اسدی (گرشاسبنامه ). سپهدار از آن گفته ها گشت رام که پیغام بد با نوید و خرام . اسدی (گرشاسبنامه ). مرا چوداد بفرمان او امید نوید گرفت عزمم در راه احترام خرام . مختاری . از بهر سور باغ که کرده ست نوبهار آید همی بلهو نوید و خرام می . مسعودسعد. ◄ (اِ) خوش رو و جمیل و زن خوش صورت و شکیل . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (برهان قاطع). ◄ حرکت زیبا. در تداول امروز، رفتن . حرکت با کرشمه : اگر بجود بها برنهد عروس مرا بقیمتی که فزاید خرام او زیبد. خاقانی . ♦ صنوبرخرام ؛ چون صنوبر خوش قدوقامت خوش حرکت . آنکه حرکات ملایم دارد : خورشید زیر سایه ٔ زلف چو شام اوست طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست . سعدی (بدایع). درخت قد صنوبرخرام انسان را مدام رونق نوباوه ٔ جوانی نیست . سعدی . با قامت بلند صنوبرخرامتان سرو بلند و کاج بشوخی رسیده اند. سعدی . چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کآید بجلوه سرو صنوبرخرام ما. حافظ. ◄ مهمانی و ضیافت . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : تو ایدر بجشن و خرام آمدی ز شاهان درود و پیام آمدی . فردوسی . ز شرم دلیران منش کرد پست خرام و درِ بار دادن ببست . فردوسی . چنین جای بودش خرام و خورش که باشدش از خوردنی پرورش . فردوسی . خرام آر و گردنگشان را بخوان می و خلعت آرای بالای خوان . فردوسی . ملکزاده را در خرام و خورش همی داد چون جان خود پرورش . نظامی . ◄ مژده بمهمانی طلبیدن . (برهان قاطع). ◄ پیشکش . هدیه بردن : مرا که ایزد جز شعر دستگاه نداد مگر بشعر کنم سوی خدمت تو خرام . فردوسی . ◄ نوید و مژدگانی . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). ◄ هر چیز خوش . (ناظم الاطباء). امر نیکو : بر این است فرجام چرخ بلند خرامش همه رنج و سوزش گزند. فردوسی . چه آن کس که گوید خرام است و ناز چه گوید که دردست و رنج و نیاز. فردوسی . ◄ خبر خوش (برهان قاطع) : شدی تنگدل چون نیامد خرام بجستم همی زین سخن کام و نام . فردوسی . بفرمود تا با درود و پیام بیاید بر شاه و آرد خرام فردوسی . ◄ شادی و شادمانی . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : یکی شهربد شاه راشاهه نام همان از درِ سور و جشن و خرام . فردوسی .
خرام . [ خ ُ ر ر ] (اِخ ) نام جد احمدمحدث بن عبداﷲ است و جد عمرو محدث بن حمویه می باشد.
خرام . [ خ ُ ر ر ] (ع اِ) ج ِ خارم باشد. کسانی که در کسب معاصی کمر بسته باشند. (از ناظم الاطباء).