خرامنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرامنده . [ خ َ م َ دَ / دِ ] (نف ) کسی که با شوکت و حشمت و ناز و بزرگواری راه می رود و می خرامد. کسی که با زیبایی می خرامد. سیرکننده با ناز. (از ناظم الاطباء) : مجلس تو ز نکورویان چون باغ بهار پرتذروان خرامنده و کبکان دری . فرخی . خرامنده می گشت بر پشت بور بگور افکنی همچو بهرام گور. نظامی . جهاندار در موکب خاص خویش خرامنده بر کبک رقاص خویش . نظامی . آن خرامنده ماه خرگاهی شد طلبکار آب چون ماهی . نظامی . زَیّافَه ؛ شتر خرامنده . (السامی فی الاسامی ). مَیَّاس ؛ خرامنده . متقدی ؛ خرامنده بناز. (منتهی الارب ).