خرامان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرامان . [ خ ِ ] (نف، ق ) خرامنده . (یادداشت بخط مؤلف ). رونده با ناز وتکبر و تبختر. (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ). خوش رفتار. (غیاث اللغات ). مختال . (زمخشری ) : بفرمود کاین را بجای آورید همان باغ یکسر بپای آورید بجستند بسیار هر سوی باغ ببردند زیر درختان چراغ ندیدندچیزی جز از بید و سرو خرامان بزیر گل اندر تذرو. فردوسی . وز آن پس بیامد خرامان دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر. فردوسی . خصم خرامان درین ضیاع فراوان . ناصرخسرو. دیگر کسش نباشد در بوستان خرامان گر سرو بوستانت بیند که می خرامی . سعدی (طیبات ). مندلف ؛ شیر خرامان و آهسته رفتار. عیال ؛ مرد خرامان بناز. (منتهی الارب ). ♦ سرو خرامان ؛ سرو که بناز تکان خورد. کنایه از بلندبالایی که با ناز و تبختر حرکت کند : خرامان چو با ماه پیوسته سرو ز گیسو چو در دام مشکین تذرو. اسدی (گرشاسب نامه ). بساط شه ز یغمایی غلامان چو باغی پر سهی سرو خرامان . نظامی . بر شاپور شد بی صبر و سامان بقامت چون سهی سروی خرامان . نظامی . در زمان آزاد گردد سرو از بالای خویش گر به پیش قد آن سرو خرامان گذرد. عطار. در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق گویند مگر باغ بهشتست و تو حوری . سعدی (خواتیم ). صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل . (گلستان سعدی ). ◄ در حال خرامیدن . (یادداشت بخط مؤلف ). آهسته و بناز و تبختر رفتن : که آیی خرامان سوی خان من بدیدار روشن کنی جان من . فردوسی . بیامد خرامان و بردش نماز ببر درگرفتش زمانی دراز. فردوسی . همی چشم درویش ببوسید دیر نیامد ز دیدارآن شاه سیر. فردوسی . خرامان بیامد سیاوش برش بدید آن نشست و سروافسرش . فردوسی . تن تنها ز نزدیک غلامان سوی آن مرغزار آمد خرامان . نظامی . وز آنجا دل شکسته تا به ایوان برفتند آن دل افروزان خرامان . نظامی . دی میشدی خرامان چون سرو و عقل می گفت : خوش می روی به تنها تنها فدای جانت . کمال خجندی . تدأدؤ؛ چمیدن و خرامان راه رفتن . غیل ؛ خرامان رفتن . (منتهی الارب ). ♦ خرامان خرامان ؛ یواش یواش . با ناز و آهستگی . به اختیال . این ترکیب بیشتر قید است برای رفتن و آمدن، آنچه در معنای این دو مصدر است چون خرامان خرامان رفتن، خرامان خرامان شدن و امثال آن .