خرابی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خرابی کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ویرانی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : خرابی کند مرد شمشیرزن نه چندانکه آه دل پیرزن . سعدی (بوستان ). ◄ بی تابی کردن . ناشکیب بودن : دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما. حافظ. ◄ کثافت کردن . آلودن . نجس کردن شلوار یا بستر یا جز آن . ریدن . ♦ امثال : اجل سگ را می رسد، چون بمسجد می رود خرابی می کند .