خراب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراب کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ویران کردن . منهدم کردن . از بین بردن : هرگز کسی که خانه ٔ مردم خراب کرد آباد بعد از آن نبود خانمان او. سعدی (صاحبیه ). عشقت بنای صبر بکلی خراب کرد جورت در امید بیکبار درگرفت . سعدی (بدایع). خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان بزن . سعدی (بوستان ). بناز اگر بخرامی جهان خراب کنی بخون بنده اگر تشنه ای حلال ای دوست . سعدی (بدایع). ◄ شکستن . بهم ریختن . (از قبیل دل و فکر) پریشان کردن : دلی خراب مکن بیگنه اگر خواهی که سالها بودت خانمان ملک آباد. سعدی . ◄ تباه کردن . مشوب کردن . فاسد کردن . ◄ از پای در افکندن، چنانکه شراب بسیار باده خوار را. سخت کسی رامست کردن : شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین . حافظ. زآن پیشتر که عالم فانی شود خراب ما راز جام باده ٔ گلگون خراب کن . حافظ.