خراب شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراب شدن . [ خ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ویران شدن منهدم شدن : باز وقتی که ده خراب شود کیسه چون کاسه ٔ رباب شود. سعدی . عدو که گفت بغوغا که درگذشتن او جهان خراب شود سهو بود پندارش . سعدی . ◄ فرودآمدن و خوابیدن . افتادن . واریز کردن چون دیوار و امثال آن . بزیر آمدن : دیوار دل بسنگ تعنت خراب شد رخت سرای عقل بیغما کنون شود. سعدی . ◄ سخت مست شدن : بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد. حافظ. ◄ ضایع شدن . فاسد شدن . عیب پیدا کردن . ♦ در جایی خراب شدن ؛ در آنجا بار و بندیل گشودن و ماندن .