خدامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خدامی .[ خ ِ ] (اِخ ) ابراهیم بن محمدبن ابراهیم نیشابوری خدامی، مکنی به ابواسحاق . وی از فقیهان معروف نیشابور و چنانکه ابن ماکولا آورده بسکه خدام نیشابور سکنی داشت . (از انساب سمعانی ). این خدامی را برادری بنام ابوبشر بود که در عراق و شام و خراسان از مردمان بسیاری حدیث شنید که از آنجمله اند: احمدبن نصر لباد و ابوبکربن یاسین و ابویحیی بزاز و موسی بن هارون و جز اینها و از او ابواحمد محمدبن شعیب بن هارون حدیث کرد.
خدامی . [ خ ِ ] (اِخ ) ابواسحاق خدامی از اجله ٔ فقیان و اصحاب رای و زاهدان بود و در ربیعالاول سال ٣٢١ هَ .ق . درگذشت . (از انساب سمعانی ).
خدامی . [ خ ِ ] (اِخ ) ابونصر زهیربن حسن بن علی بن محمدبن یحیی بن خدام بن غالب کلانی سرخسی خدامی . وی از خاندان خدام و فقیهی فاضل بود. از ابی طاهر محمدبن عبدالرحمن مخلص و جز او نقل حدیث کرد و از او جماعتی حدیث نقل کردند. مرگ او به چهار صد و پنجاه و اندی اتفاق افتاد. (از انساب سمعانی ).