خداع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خداع .[ خ ِ ] (ع مص ) گذاشتن چیزی را. (از منتهی الارب ). ترک کردن . منه : «خادع الحمد اقوام لهم زرق »؛ یعنی «ترکوا الحمد لانهم لیسوا من اهله ». (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ خدعه کردن . (از معجم الوسیط) (اقرب الموارد). منه : خداعت المنیة عنک سرا . با کسی فریب کردن . (از منتهی الارب ). یکدیگر را فریفتن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ).فریب آوردن با کسی . (دهار). ◄ ظاهر کردن خلاف ما فی نفسه . (از متن اللغة). منه : یخادعون اﷲ والذین آمنوا و مایخدعون الا انفسهم . (قرآن ٩/٢). در اینجا منافقان کفر پنهان داشتند و ایمان آشکار. ◄ کساد کردن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ (اِمص ) مکر. حیله . فریب . (از منتهی الارب ). غدر : از فرایض احکام جهانداری آن است که ... بخداع و نفاق دشمن التفات نیفتد. (جهانگشای جوینی ). خداع و غدر را آخر نه . (جهانگشای جوینی ). آن اثر هم روزها باقی بود مایه ٔ کبر و خداع جان شود. مولوی . پس خداعی را خداعی شد جزا کاسه زن کوزه بخور اینک سزا. مولوی . ◄ منع. (از منتهی الارب ) (از متن اللغة).
خداع . [ خ َدْ دا ] (ع ص ) سخت مکار. حیله باز مشهور. (از ناظم الاطباء). سخت فریبنده . زراق . ◄ سال کم حاصل . ◄ مأیوس کننده ٔ مردم . (ناظم الاطباء).
خداع . [ خ ُدْ دا ] (ع ص، اِ) ج ِ خادع .