خجلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خجلی . [ خ َ ج ِ ] (حامص ) شرم . حیاء. شرمندگی . خجلت . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) : شکر نخواهد وگرتو شکرش گویی از خجلی روی او شود چو طبرخون . فرخی . تا بهنگام خواندن نامه خجلی نایدت بروز نشور. ناصرخسرو. هرگاه که حال نو گردد که از آن شرم دارند نفس خواهد که نشان آن شرم بپوشد بدین سبب روح بجنبد و بظاهر پوست میل کند تا بازدارد شکل خجلی ظاهر و رخسار خجل سرخ شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). راحت مردم طلب آزار چیست جز خجلی حاصل این کارچیست . نظامی . بنگر تا چند ملامت برم کاین خجلی را بقیامت برم . نظامی . تا سحر گه نخفت از آن خجلی دیده بر هم نزد ز تنگ دلی . نظامی .