خجل ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خجل ماندن . [ خ َ ج ِ دَ ] (مص مرکب ) خجل شدن . درخجالت افتادن . شرمسار شدن . شرمگین شدن : ماندی اکنون خجل چو آن مفلس که بشب گنج بیند اندر خواب . ناصرخسرو. روز آنست که مردم ره صحرا گیرند خیز تا سرو بماند خجل از بالایت . سعدی (بدایع).