خبک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبک . [ خ َ ب َ ] (اِخ ) نام جدوثیر محدث، ابن منذربن خبک است . (از منتهی الارب ).
خبک . [ خ َ ] (اِ) آغل . آغول . شوغا : کردش اندر خبک دهقان گوسفند و آمد از سوی کلاته دل نژند. دقیقی .
خبک . [ خ َ ب َ ] (اِ) فشردن گلو بود. خبه . خفه کردن باشد . (فرهنگ اسدی ) (برهان قاطع) (آنندراج ). خپاک . خباک : هیچ خردمند را ندید بگیتی تا خبک عشق او نبود برومند. آغاجی (از فرهنگ اسدی ). تا بمیری بلهو باش و نشاط تا نگیرد ابر تو گرم خبک . خسروی . مانند آن کسی که مر او را کنی خبک . لبیبی . بعهد عدل تو دزدان معذب خبه اند خنک کسی که بود ایمن از عذاب خبک . شمس فخری (از انجمن آرای ناصری ). ◄ سیاهی روی که از غم و اندوه پدید آید و آنرا تاسه و تفسه نیز گویند بتازیش کلفه خوانند. (از شرفنامه ٔمنیری ).