خبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبة. [ خ ُ / خ َ / خ ِب ْ ب َ ] (ع اِ) راهی از ریگ . ◄ راهی از ابر وجز آن . (از منتهی الارب ). ◄ خرقه ای که ازجامه بیرون کنند و بر دست و مانند آن بندند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از دهار). رگ بند. ج، خُبَب .
خبه . [خ َ ب َ ] (اِ) خفه . گلوفشردگی . تاسه . تلواسه . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خَبَک : ای دیده ها چو دیده ٔ غوک آمده برون گویی که کرده اند گلوی ترا خبه فرخی . پی پیل شد خسته در دام او سران را خبه در خم خام او. اسدی (از آنندراج ). چرخ گردنده بدین پنبه رسن پورا خبه خواهدت همی کرد خبرداری . ناصرخسرو. گستهم و بندوی از دروازه ٔ مداین بازگشتند بی فرمان خسرو و هرمزرا بخبه بکشتن . (مجمل التواریخ و القصص ). به آب اندر خبه گشتن چو ماهی به آید کز وزغ زنهار خواهی . نظامی (از آنندراج ). ♦ به خبه کشتن ؛ یعنی با خفه کردن کسی را از پا درآوردن .
خبه . [ خ ُب ْ ب َ ] (ع اِ) جای گرد آمدن آب که گرداگرد آن گیاه روید. (از منتهی الارب ).