خبره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خِ یا خُ رِ) [ ع. خبرة ]<BR>۱- (مص م.) دانستن حقیقت و کنه چیزی را.<BR>۲- (ص.) آگاه، دانا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خِ یا خُ رِ) [ ع. خبره ] ۱- (مص م.) دانستن حقیقت و کنه چیزی را. ۲- (ص.) آگاه، دانا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبره . [ خ َ ب ِ رَ ] (اِخ ) آبی است از آن بنی ثعلبةین سعد از حمی [ قرقگاه ] ربذه . ◄ نام چاهی است از آن اشجع نزد این آب . ◄ نام نخستین علامت این قرقگاه [ قرقگاه ربذة ] از طرف مدینه . (از معجم البلدان ).
خبره . [ خ َ ب ِ رَ ] (ع اِ) زمینی که در آن گیاه سدر روید. (از معجم البلدان یاقوت ).
خبره . [ خ ِ رَ / رِ ] (اِمص ) سنجش . حساب . (از ناظم الاطباء). ◄ (ص ) کارشناس .
فرهنگ طیفی واژهدان
کارشناس، مجرب، باتجربه، وارد، متخصص، صالح، آزموده، ورزیده، کاردیده، آموزشدیده لایق، شایسته، باصلاحیت، صالح، سزاوار، قابل، باکفایت، آماده پخته، جهاندیده، سردوگرم چشیده، دنیادیده، رسیده حرفهای، مربوط به کسب آدم شخص کارشناس
واژگان فارسی سره واژهدان
ورزیده، کارشناس، کارازموده، زبردست، آگاه