خبر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبر شدن . [ خ َ ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خبر رسیدن . خبر رفتن . اطلاع رسیدن . مطلبی بگوش کسی رسیدن . خبردار شدن . با خبر شدن : خبر شد هم آنگه به افراسیاب کجا باره ٔ شارسان شد خراب . فردوسی . خبر شد بترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه خواه . فردوسی . خبرشد هم آنگه ببانوگشسب که مر گیو را رفتن آراست اسب . فردوسی . خبر شد بطوس و بگودرز و گیو برهام وگرگین و گردان نیو. فردوسی . خبر شد بشاه هماور ازین که رستم نهاده ست بر رخش زین . فردوسی . خبر شد بروم از جوانمرد طی هزار آفرین کرد بر طبع وی . سعدی (بوستان ). تا شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد. (گلستان سعدی ). ملک را ازین معنی خبر شد و دست تحیر بدندان گزیدن گرفت . (گلستان سعدی ). ◄ ملتفت شدن . احساس کردن . ادراک کردن : قرصی بود جوین گرم چنانکه دست ما را از گرمی آن خبر میشد. (اسرار التوحید). پارسا را خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در رهگذر دزدانداخت . (گلستان سعدی ). چو بمنتها رسد گل برود قرار بلبل همه خلق را خبر شد غم دل که می نهفتم . سعدی (طیبات ). این مدعیان در طلبش بی خبرانند آنرا که خبر شد خبری باز نیامد. سعدی (گلستان ).