خبر داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبر داشتن . [ خ َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) مطلع بودن . آگاهی داشتن . واقف بودن . اطلاع داشتن : ز رستم همانا نداری خبر که گیتی ازو گشته زیر و زبر. فردوسی . سخن وزیر بغنیمت گیر که گفته است ترا نصیحت گوید و خداوند خبر ندارد. (تاریخ بیهقی ). ز مردم آن بود ای پور ازین دوپای روان که فعل دهر فریبنده را خبردارد. ناصرخسرو. خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب ما را ز چه رانده ست برین گوی مغبر. ناصرخسرو. راهشان یوز گرفتست و ندارند خبر زان چو آهو همه در پوی و تک و با نظرند. ناصرخسرو. دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت ما را شکار کرد و بیفکند و بر نداشت . خاقانی . خبر داشت کان شاه اندوهناک در آن ره کند خویشتن را هلاک . نظامی . از عامریان یکی خبر داشت این قصه بجای خویش برداشت . نظامی . چو هروقت کان حرف بنگاشتی ز پیروزی خود خبر داشتی . نظامی . ز چوب زهر چون چوپان خبر داشت چراگاه گله جای دگر داشت . نظامی . رمیده ای که نه از خویشتن خبر دارد. نه از ملامت بیگانه و نصیحت خویش . سعدی (خواتیم ). غافل خبر ندارد از اندوه عاشقان خفته ست و عیب مردم هشیار میکند. سعدی (خواتیم ). دانی که خبر ز عشق دارد آن کز همه عالمش خبر نیست . سعدی (خواتیم ). تو ای توانگر حسن از غنای درویشان خبرنداری اگر خسته و اگر ریشند. سعدی (طیبات ). بگفتا بیا تا چه داری خبر چرا سر نبستی بفتراک در. سعدی (بوستان ). خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم . سعدی (بوستان ). شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر داشت گفت . سعدی (بوستان ). و آدمیزاده ندارد خبر از عقل و تمیز. سعدی (گلستان ). چه خبر دارد از پیاده سوار او همی میرود تو می تازی . سعدی (صاحبیه ). خضر این بادیه دنبال خطر میگردد چه خبر ما ز سر بی خبر خود داریم . صائب .
واژگان فارسی سره واژهدان
آگاه بودن