خبر بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبر بردن . [ خ َ ب َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) اطلاع دادن . مطلبی بگوش کسی رساندن . با خبر کردن : خبر بردند شیرین را که فرهاد بماهی حوضه بست و جوی بگشاد. نظامی . خبربرد صاحب خبر نزد شاه که مشتی ستمدیده ٔ دادخواه . نظامی . تنی چند از گرانجانان که دانی خبر بردند سوی شه نهانی . نظامی . گفتمش بگذار تا باردگر روی شه بینم برم از تو خبر. مولوی . ای پیک نامه بر که خبر میبری بدوست یالیت اگر بجای تو من بودمی رسول . سعدی . ای برق اگر بگوشه ٔ آن بام بگذری جایی که باد زهره ندارد خبر بری . سعدی (طیبات ). خبر که می برد امشب رقیب مسکین را که سگ بزاویه ٔ غار در نمی گنجد. سعدی (طیبات ). مدام این دو چون حاجبان درند ز سلطان بسلطان خبر می برند. سعدی (بوستان ). بذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنجست و سختی بسی . سعدی (بوستان ). الا که می برد خبر بشهر من دیار من که پاره پاره شد تن جوان گلعذار من . ؟ ◄ نمامی کردن . سخن چینی کردن . سعایت کردن . ◄ پیغام بردن . پیغام گزاردن .