خبث
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خبث . [ خ ُ ب ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ خبیث . (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از لسان العرب ) (از تاج العروس )(از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از البستان ).
خبث . [ خ ُ ] (ع مص ) زنا کردن با زن کسی . حرام آمیختن . به ناپاک با زنی هم آغوش شدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ) (از متن اللغة) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ لواط کردن . با پسران جفت شدن . با امردان درآمیختن . ◄ بلایه و گربز گردیدن مرد. گربزشدن . زیرک شدن . بد شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی ) (تاج العروس ) (متن اللغة) (معجم الوسیط) (لسان العرب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). ◄ پلید شدن . ناپاک شدن . ضد طیب . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از البستان ) (از تاج العروس ) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط)(از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات ).
خبث . [خ ُ ] (ع اِمص ) زنا. آمیزش حرام . ناپاک درآمیختگی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از البستان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ لواطه ؛ درآمیختگی مرد با مرد. ◄ گربزی .زیرکی . ◄ کید. مکیدت . غدر. (ناظم الاطباء). ◄ ناخوشی . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ◄ کینه . بدخواهی . دشمنی . ◄ ظلم . بیرحمی . ◄ خیانت . (از ناظم الاطباء). ◄ بدگویی . (از آنندراج ) : بکام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم . حافظ. پیر یک رنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود. حافظ. گوچو من در صف مستان منشین خبث اصحاب نمی باید کرد. سنجرکاشی . در سپاس همه بگشاده زبانم واله خبث این طایفه را از ره دیگر کردم . درویش واله هروی . ◄ پلیدی . ناپاکی . آلایش . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از البستان ) (از تاج العروس ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : پشت زمین را از خبث شرک ایشان پاک گردانید. (از کلیله و دمنه ٔ بهرامشاهی ). خبث ما را بارگاه قدس دور افکند از انک خوک را محراب اقصی برنتابد بیش ازین . خاقانی . ابوالفتح والی مولتان بخبث نجلة و فساد دخلة و رجس اعتقاد و قبح الحاد موصوف و معروف بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ ص ٢٦). زآنکه خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی . (مثنوی ). زآنکه حلوا گرمی و صفرا کند سیلیش از خبث مستنقا کند. (مثنوی ). آب بهر آن ببارد از سماک تا پلیدان را کند از خبث پاک . (مثنوی ). ملک روی از این سخن درهم کشید و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی . (گلستان ). شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث . سعدی (بوستان ). ♦ خبث اعتقاد ؛ ناپاکی عقیدت . بی ایمانی . پلیدی در ایمان : چون چیپال چند مرحله برفت و بمأمن رسید و در واسطه ٔ ممالک خویش قرار گرفت طبیعت فساد و خبث اعتقاد او را بر نقض عهد داشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ خبث باطن ؛ ناپاکی سریرت . پلیدی درون : شخصم بچشم عالمیان خوب منظر است وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش . (گلستان ). ♦ خبث ذات ؛ خبث نهاد. پلیدی درون : زآنکه خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی . (مثنوی ). ♦ خبث سریرت ؛ زشتی درون . ناپاکی باطن . پلیدی نهاد. ♦ خبث طبیعت ؛ زشتی درون . ناپاکی سرشت : کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش . سعدی . ♦ خبث طینت ؛ زشتی درون . ناپاکی سرشت . پلیدی نهاد. ♦ خبث عقیدت ؛ ناپاکی در اعتقاد. بی ایمانی : اگر بهتر نگریسته شود خبث عقیدت او مشاهدت افتد. (از کلیله و دمنه ٔ بهرامشاهی ). ♦ خبث نفس ؛ پلیدی طینت . زشتی طبیعت . ناپاکی سریرت : ولی ز باطنش ایمن مباش و غرّه مشو که خبث نفس نگردد بسالها معلوم . سعدی (گلستان ). ♦ خبث نیت ؛ زشتی نیت . پلیدی در نیت .