خاکبوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاکبوس . (حامص مرکب ) بوسیدن زمین مراحترام را. سجده از روی ادب بجا آوردن : پیران قبیله خاک برسر رفتند بخاکبوس آن در. نظامی . زین پس من و خاکبوس پایت گردن نکشم ز حکم و رایت . نظامی . اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود. حافظ. در طوس بشرف خاکبوس حضرت اعلی مستعد گشت . (سمطالعلی ص ٣٥). ◄ (نف مرکب ) بوسنده ٔ خاک مر احترام را : که آئی بفرمانبری شاه را بوی خاکبوس آن کئی گاه را. (گرشاسب نامه ). تا لب من خاک بوس کوی تست هر دم از لب بوی جان می آیدم . ؟
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی