خاک کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاک کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دفن کردن .در خاک چیزی را پنهان کردن . بخاک سپردن . پوشانیدن بزیر خاک . ◄ در گور کردن . در قبر نهادن . ♦ امثال : خدا پاکمان کند خاکمان کند . فلانی دو سه شاه را خاک کرده ؛ کنایه از اینکه دوره ٔ آنها را دیده . ◄ نابود کردن : مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند. سعدی (بوستان ). جان بزیر قدمت خاک توان کرد ولیک گرد بر گوشه ٔ نعلین تو نتوان دیدن . سعدی (طیبات ). ◄ در اصطلاح کشتی گیران حریف را از سر پا بزمین انداختن و در زمین نشاندن .