خاوران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاوران . [ وَ ] (اِ) نام یکی از گوشه های دستگاه ماهور است . (از دیوان جاهد).
خاوران . [ وَ ] (اِ)مشرق . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). خاور : هم از خاوران تا در باختر ز کوه و بیابان و از خشک و تر. فردوسی . بخفت و چو خورشید از خاوران برآمد بسان رخ دلبران . فردوسی . ذره ای کز عراق برخیزد رشک خورشید خاوران باشد. سلمان ساوجی . ◄ مغرب را نیز گویند. (از برهان قاطع).
خاوران . [ وَ ] (اِخ ) خابران . نام دیگر ابیورد است و لسترنج مختصات جغرافیایی آن را چنین ذکر میکند: «در خاور نسا آن سوی کوه و در حاشیه ٔ بیابان مرو، خاوران واقع است که آنرا «ابیورد» و گاهی باوردهم میگویند. مقدسی گوید من ابیورد را از نسا بهتر وبازارش را پر رونق تر و خاکش را حاصل خیزتر دیدم و مسجد آن شهر در بازار است . حمداﷲ مستوفی گوید: «شهری کوچک است و در او میوه فراوان » و نیز گوید رباط کوفن از توابع ابیورد در دهکده ای بفاصله ٔ شش فرسخی ابیوردواقع است . این رباط را عبداﷲبن طاهر در قرن سوم هَ . ق . بنا کرد و چهار دروازه داشت و در وسط آن مسجد جامعی بود. ولایت «ابیورد» یا «خاوران » را مرکز مهنه یا میهنه بود. یاقوت نقاط مهم دیگری را در این ولایت اسم می برد که از آن جمله است : ازجه، باذان و خروالجبل و شوکان . مهنه در زمان یاقوت ویران بوده است . حمداﷲمستوفی در قرن هشتم گوید: «در او باغستان فراوان و آب بسیار روان و حاصلش غله و میوه باشد در حق بزرگانی که از دشت خاوران برخاسته اند گفته اند : بر سپهر صیت گردان شد بخاک خاوران تا شبانگاه آمدش چار آفتاب خاوری خواجه ای چون بوعلی شادانی آن صاحب قران مفتیی چون اسعد مهنه ز هر شینی بری صوفیی صافی چو سلطان طریقت بوسعید شاعری فاخر چو مشهور خراسان انوری . خاوران بصورت خاواران هم ضبط گردیده است . (از سرزمینهای خلافت شرقی ). و رجوع شود به نزهةالقلوب چ لیدن مقاله ٔ ٣ ص ١٥٧ : چنان کارگاه سمرقند شد زمین از در بلخ تا خاوران . منوچهری . بنده ای را سند بخشی پیشکاری را طراز کهتری را بر زمین خاوران مهتر کنی . ناصرخسرو. سرتاسر خاک خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست . ابوسعید ابوالخیر. شادباش ای آب و خاک خاوران کز روی لطف هم چو آب بحر و خاک کان گهر می پروری . انوری . با کو بدعای خیرش امروز ماند بسطام خاوران را. خاقانی . تو خسرو خاوری در امرت تعظیم بخاوران ببینم . خاقانی . موصل ببقای آن نکونام فرمانده ٔ خاوران بسطام . تحفة العراقین (از شرفنامه ٔ منیری ). شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد از قیروان سپه بکشد تا بخاوران . سعدی . دی ز دشت خاوران چون ذره مجهول آمده . سلمان ساوجی .