خاموشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاموشی . (اِخ ) هاشمی . متخلص به خاموشی . شاه محمد قزوینی شرح حال او را نوشته و مطلع یکی از غزلیات و عده ای از اشعارش را که در عصر سلطان سلیم خان عثمانی سروده آورده است . (از الذریعه الی تصانیف الشیعه تألیف آقابزرگ طهرانی جزء ١ قسم ٩ص ٢٨٥). شاه محمد چنین آرد: مولانا هاشمی پرهوش بود واز این جهت خاموشی تخلص می نمود و این مطلع ازوست : عالم فانی که در وی شادمانی کمتر است حاصلش گر گنج قارونست خاکش بر سر است . (مجالس النفایس چ تهران ص ٣٩٤).
خاموشی . (حامص ) عدم تکلم . (ناظم الاطباء). سخن ناگفتن . بی سخنی . بی کلام بودن . بدون حرف بودن . خموشی . خامشی . امساک از کلام . سَکت . (دهار). سُکات . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). سُکوت (دهار) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)(تاج العروس ). صُمت . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). صُمتَة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ) (دهار). صُموت . نُصتَه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). نَطو. (منتهی الارب ) : چه نیکو داستانی زد یکی دوست که خاموشی ز نادان سخت نیکوست . (ویس و رامین ). پادشاهان بزرگ آن فرمایند که ایشان را خوشتر آمد و نرسد خدمتکاران ایشان را که اعتراض کنند و خاموشی بهتر با ایشان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٣).خاموشی دوم سلامت است . (قابوسنامه ). رو دست بشوی و جز بخاموشی پاسخ مده ای پسرپیامش را. ناصرخسرو. دانستند که خاموشی او رضای آن است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و عقل مرد را به هشت خصلت بتوان شناخت ... هشتم در محافل خاموشی را شعار ساختن . (کلیله و دمنه ). از برون لب بقفل خاموشی است وز درون دل به بند ایمان است . خاقانی . خاموشی لعل او چو می بینی جماشی چشم پرعتیبش بین . خاقانی . آخر گفتار تو خاموشی است حاصل کار تو فراموشی است . نظامی . بدو گفتم ز خاموشی چه جویی زبانت کو که احسنتی بگویی . نظامی . گفت پیغمبر که قولش کیمیاست حرف واجب نقره، خاموشی طلاست . مولوی . نظر کردم بچشم رأی و تدبیر ندیدم به ز خاموشی خصالی . سعدی . دو چیز طیره ٔ عقل است دم فروبستن بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشی . سعدی . اصطلاحات : خاموشی هم داستانی است . اصطلاحی است مر تحسین خاموشی را. ♦ امثال : اگر گفتن سیم است خاموشی زر است . حرف واجب نقره، خاموشی طلاست . مولوی . «خاموشی علامت رضاست » یا «خاموشی نشان رضاست » چون رضایت یا عدم رضایت کسی را در امری خواهند اگر بوقت القاء آن امر به او، آن کس سکوت کرد این سکوت و خاموشی او حمل بر رضایت او میشود نه بعدم رضایت او و از آنجااین اصطلاح بوجود آمده است . گفت پیغمبر که حرفش کیمیاست . ♦ برج خاموشی ؛ کنایه از قبرستان است . ♦ مردگی و کُشتگی چراغ یا شمع ؛ مردگی آتش یا شعله . انطفاء.