خامل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خامل . [ م ِ ] (ع ص ) گمنام . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ) (فرهنگ شعوری ج ١ ص ٣٧٢). بی نام . (مهذب الاسماء) : در مجلس عام از هرگونه مردم کافی و خامل حاضر بودند. (تاریخ بیهقی ). ◄ بی قدر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). پست : هر که رای ضعیف ... دارد از درجتی عالی به رتبتی خامل میگراید. (کلیله و دمنه ). مرد هنرمند و بامروت اگر چه خامل منزلت باشد بعقل و مروت خویش پیدا آید. (کلیله و دمنه ). بانگ و صیتی جو که آن خامل نشد تاب خورشیدی که آن آفل نشد. مولوی (مثنوی ). ♦ خامد و خامل ؛ گمنام . بی نام .