خالص
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ ع. ] (ص.) بی آمیغ، بی آلایش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. ] (ص.) بی آمیغ، بی آلایش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خالص . [ ل ِ ] (اِخ ) نام یکی از خادمان المستضی ٔ باﷲ خلیفه ٔ عباسی است که با امیرالامراء قطب الدین قیمار میانه ٔ خوبی نداشت و از اونزد خلیفه سعایت کرد. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده آرد: المستضی ٔ باﷲ بعد از پدر به خلافت نشست . بزرگ منش و بسیارعطا بود، از مروت او حکایات بسیار است در اول عهدش امیرالامراء قطب الدین قیمار بود و در امارت طول مدت یافته و دیانتی عظیم داشت و محب علما بود. خادمان صندل و خالص را با او عداوت بود و خلیفه را با او بد کردند. (از تاریخ گزیده ٔ حمداﷲ مستوفی ص ٢٦٨).
خالص . [ ل ِ ] (اِخ ) نام نهر مهدی است . (از معجم البلدان یاقوت حموی ج ٣ ص ٣٩٠) .
خالص . [ ل ِ ] (اِخ ) نام ناحیه ٔ عظیمی است در مشرق بغداد تا سور آن . (از معجم البلدان یاقوت حموی ج ٣ ص ٣٩٠). حمداﷲ مستوفی گوید: خالص ولایتی بوده که حالا خراب است بر آب نهروان اما مرتفع تمام است و سی پاره دیه بود حقوق دیوانش هفت تومان و سه هزار دینار است . (از نزهة القلوب چ لیدن ج ٣ ص ٤١). صاحب آنندراج می آورد: نهری است شرقی بغداد، بر آن نهر شهری است کلان خالص نام .
مترادف و متضاد واژهدان
بیآمیغ، بیغش، پاک، رحیق، زبده، ساده، سارا، سره، صاف، صافی، غیرمخلوط، مروق، مصفی، مطلق، ناب، ناپالوده (متضاد: ناخالص، ناسره) بیشائبه، بیریا پاک، بیآلایش، ناآلوده ویژه، خرجدررفته وزنبیظرف
فرهنگ طیفی واژهدان
ناب، سره، صافی، یکدست، بیآلایش، بیغلوغش، بیغش، بیشائبه، درست، راست، لب، یکباره، بالمره طاهر، نزیه، تمیز، منزه، پاکیزه، پاک، سفید محض، صرف، مطلق، ساده آفتاب مهتاب ندیده، باعفاف، پاکدامن، عفیف، منزه، معصوم، بیگناه، پارسا، پرهیزگار، معتدل فروتن، شریف
واژگان فارسی سره واژهدان
آویژه، ناباور، ناب، سره، زدوده، پالیده، پاک، بیآلایش