خاقانی | دیوان اشعار | قطعات | شماره ۲۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روز عمر آمد به پیشینای دریغ کار بر نامد به آئینای دریغ سینه چون صبح پسین خواهم درید کآفتاب آمد به پیشینای دریغ سخت نومیدم ز امید بهی درد نومیدی من بینای دریغ غصه بیطالعی بین کز فلک درد هست و نیست تسکینای دریغ آب رویم رفت و زیر آب چشم روی چون آب است پرچینای دریغ چرخ را جمشید و افریدون نماند کز من مسکین کشد کینای دریغ آسمان نطع مرادم برفشاند نه شهش ماند و نه فرزینای دریغ صاعقه بربام عمر من گذشت نه درش ماند و نه پرچینای دریغ از دهان دین برآمد آه آه چون فرو شد ناصر دینای دریغ مرغزار جان طلب خاقانیا کخور گیتی است سنگینای دریغ