خاسف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاسف . [ س ِ ] (ع ص ) لاغر. مهزول . ◄ متغیراللون . ◄ غلام سبک . ◄ مرد فقیه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ چشمه ای که آبش بتک رفته باشد. (منتهی الارب ).
خاسف . [ س ِ ] (اِخ ) نام مرد افسانه ای است در یکی از داستانهای مجمل التواریخ و القصص : گویند که برهمن از کشتن چندان مردم پشیمانی خورد، گفت پرستیدن بر سر کوه بمردم کشتن بدل کردم، پس روزی برهمنی نام وی خاسف بیامد، و او را پندها داد. برهمن گفتا همچنین است و من خود پشیمانم . اکنون این پادشاهی ترا دادم خاسف گفتا نه کار من است، برهمن گفتا تو از من بپذیر و کسی بر آن گمار از دست خویش، پس خدمت کننده ای بود نام او سوناق، خاسف وی رابپادشاهی بنشاند. (مجمل التواریخ و القصص ص ١١٧).