خاسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاسته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) حاصل شده . بهمرسیده . پیداشده . ◄ خمیرخاسته . خمیر پُف کرده . خمیر ورآمده . ترش شده . فطیر : نان خشکار که خمیر او خاسته بود و نیکو پخته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ بفحل آمده .بجفت مایل شده . ◄ قد کشیده : که یوسف چو بالین شد و خاسته چو بتخانه ٔ چین شد آراسته . شمسی (یوسف وزلیخا). ◄ بلند شده . مقابل نشسته . ◄ بزرگ و سرور قوم شده : صاحب هنری حلال زاده هم خاسته و هم اوفتاده . نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص ١٩٩). در این بیت نظامی چ وحید نوشته اند «خاستن » بمعنی بزرگ و رئیس قوم شدن و «افتادن » بمعنی خضوع و تواضع است . ♦ نوخاسته ؛ تازه بدوران رسیده : مده کار معظم به نوخاسته . سعدی (بوستان ). ◄ تازه اتفاق افتاده : شاد آمدی ای فتنه ٔنوخاسته از غیب غائب مشو از دیده که در دل بنشستی . سعدی (طیبات ). ◄ تازه رشد کرده . جوانی که در عنفوان شباب است : بطاعات پیران آراسته بصدق جوانان نوخاسته . سعدی (بوستان ).