خازم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خازم . [ زِ ] (اِخ ) ابن محمدبن خازم ابوبکر القرطبی . از یونس بن مغیث و غیره حدیث نقل کرده است . ابن بشکوال گوید این مرد وافرالادب و قدیم الطلب در حدیث بود ولی در ضبط آنچنان دقت نمیکرد و در آنچه می شنید تخلیط می کرد من در مواردی بر او ایستادم که او در این موارد مضطرب بود. ابومروان بن السراج و محمدبن فرج فقیه او را ضعیف می دانند. ابوجعفربن صابر الحافظ المالقی نیز در تاریخش او را ضعیف می داند. وی در سنه ٔ ٤٩٦ هَ . ق . درگذشت و آخر کس که از او روایت حدیث کرد محمدبن عبداﷲبن خلیل بود. (از لسان المیزان ج ٢ ص ٣٧٢).
خازم . [ زِ ] (اِخ ) ابن قاسم . وی از اباعسیب رضی اﷲ عنه حدیث شنید و صحابی بود، از او هم تبوذکی حدیث شنید گرچه این تبوذکی معروف نیست . باری نام او را بخاری برده است ابوحاتم می گوید او از شیوخ است . (از لسان المیزان ج ٢ ص ٣٧٢).
خازم . [ زِ ] (ع ص ) بادسرد، منه : ریح خازم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).