خاریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ)<BR>۱- (مص ل.) خارش کردن، احساس خارش داشتن.<BR>۲- (مص م.) خاراندن، دفع خارش کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) ۱- (مص ل.) خارش کردن، احساس خارش داشتن. ۲- (مص م.) خاراندن، دفع خارش کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاریدن . [ دَ ] (مص ) ترجمه ٔ جک باشد و ترکی قیچماق گویند. (آنندراج ). خراشیدن و خارش داشتن و خارش نمودن . (ناظم الاطباء). احساسی که بر اثر ناخن یا چیز دیگر کشیدن برجائی بی تابی می آورد. (فرهنگ نظام ). حَک ّ. (منتهی الارب ). جَرش . (اقرب الموارد) (تاج العروس ) (منتهی الارب ) (المنجد). صاحب فرهنگ شعوری مصدر ترکی این لغت را قاشمیق ضبط کرده است . (فرهنگ شعوری ج ١ ص ٣٧٣) : گاو ز ماهی فروجهد گه رزمت گر تو زمین را ز نوک تیر بخاری . فرخی . زآن همی نالد کز درد شکم با الم است سر او نه بکنار و شکمش نرم بخار. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٩٥) با من همی چخی تو واگه نئی که خیره دنبال ببر خائی چنگال شیر خاری . منوچهری . خاریست درشت همت جاهل کو چشم وفا و مردمی خارد. ناصرخسرو. اکنون چو ز مشکلی بپرسی سر لاجرم و زنخ بخارم . ناصرخسرو. مثل است اینکه چو موشان همه بیکار بمانند دنه شان گیرد و آیند و سر گربه بخارند. ناصرخسرو. هنگام عدالت بخار خارد مر دیده ٔ بدخواه را خیالم . ناصرخسرو. مرغ چو در دام بر چنه طمع افکند بخت بد آنگاه خاردش رگ بسمل . ناصرخسرو. راضیم گرچه هول دیدارش دیده ٔ من بخار می خارد. مسعود. چشمم ز بس که گریم همچون رخ تذرو پشتم ز بس که خارم چون سینه ٔ عقاب . مسعودسعد. عشق هر محنتی بروی آرد مکن ای دل گرت نمی خارد. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٨٠٠). دست پیاله بگیر قد قنینه بپیچ گوش چغانه بمال سینه ٔ بر بط بخار. خاقانی . چو خاریدند خاک از سنگ خارا پدید آمد یکی طاق آشکارا. نظامی . من گفتم و دل جواب میداد خاریدم و چشمه آب می داد. نظامی . مرا چون کرگدن سینه چه خاری بیاد فیل هندستان چه آری . نظامی . به غم خوارگی جز سر انگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من . سعدی . ♦ امثال : کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من . رجوع به امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٢٠٥ شود. آنْچْت ْ نخارد مخار . رجوع به امثال و حکم دهخدا ج ١ص ٤٨ شود. ◄ ستردن دلاک شوخ را بمالش با کیسه یا لیف از تن : گرماوه بان را در اثنای خاریدن دست برآن عضو آمد. (سندبادنامه ). ♦ در سینه خاریدن ؛ در دل اثر گذاشتن منه : ماحک فی صدری . (اقرب الموارد). ♦ سر خاریدن ؛ خاریدن سر. حک رأس : چون دل نبود طرب چه جوید چون ناخن نیست سر چه خارد. خاقانی . ۩ کنایه از کمترین و کوچکترین کار خود انجام دادن است : من از خون جگر باریدن خویش نپردازم به سر خاریدن خویش . نظامی . سرم میخارد و پروا ندارم که در عشقش سر خود را بخارم . نظامی . ۩ درنگ کردن : بدو گفت شادان زی و نوش خور بیارش مخار اندرین کار سر. فردوسی . چنین گفت پیران به لشکر که هین مخارید سرها ابر پشت زین . فردوسی . شب و روز بهرام پیش پدر همی از پرستش نخارید سر. فردوسی . بدریای قلزم بجوش آرد آب نخارد سر از کین افراسیاب . فردوسی . بدستان بگو آنچه دیدی ز کار بگویش که از آمدن سر مخار. فردوسی . گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد. سعدی . ♦ کام خاریدن ؛ کنایه از میل کردن واراده نمودن بچیزی باشد. (برهان قاطع) : گرانمایگان پاسخ آراستند همه یکسر از جای برخاستند ز رستم چرا بیم داری همی چنین کام دشمن چه خاری همی . فردوسی . که بامردمی کام کژی مخار. فردوسی . پسر چون کند با پدر کارزار بدین آرزو کام دشمن بخار. فردوسی . ♦ کام شیر خاریدن ؛ شیر را تحریک و اغوا کردن به اذیت و آزار : تو این را چنین خرد کاری مدار چو چیره شدی کام شیران مخار. فردوسی . ♦ وقت سرخاریدن نداشتن ؛ مجال نداشتن .
مترادف و متضاد واژهدان
خارش داشتن، بهخارش افتادن خارش کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
قلقلک دادن خراشیدن مالیدن