خارستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) (اِمر.) جای پرخار، خارسان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) (اِمر.) جای پرخار، خارسان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خارستان . [ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان کوشه در بخش خاش شهرستان زاهدان واقع در ٥٠ هزارگزی خاور شوسه زاهدان بخاش ناحیه ای است کوهستانی و گرم معتدل سکنه آن ٧٠ نفر مذهبشان سنی و زبان آن ها بلوچی است آب آنجا از چشمه و محصولات لبنیات و غلات و شغل اهالی گله داری و زراعت میباشد راه آنجا مالرو و ساکنین آنجا از طایفه ریگی هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
خارستان . [ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کربال بخش زرقان شهرستان شیراز در ٨٠ هزارگزی جنوب خاور زرقان و شش هزارگزی راه فرعی خرامه به سهل آباد خیر، ناحیه ای است جلگه ای و هوای آن معتدل و مالاریائی و سکنه آنجا ٢٨٥ تن، زبان آنها فارسی و مذهبشان شیعه میباشد آب آنجا از رودکر و محصولات غلات و برنج است و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).
خارستان . [ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) کنایه از عالم (از قبیل ) گلستان . (آنندراج ). جای پرخار. دیولاخ، جائی دشوار بود. (لغت فرس اسدی ). زمین پرخار. خارسان . خلنگ زار : شهریاری که خلاف تو کند زود فتد از سمن زار بخارستان وز کاخ بکاز. فرخی . هر کجا سنگلاخی و یا خارستانی باشد لشکرگاه آنجا میباشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٤). گفت در هیچ خارستان رفته ای ؟ گفت ها بلی . (ابوالفتوح رازی ). بخارستانت اندر گلستان است بریگستانت اندر جویبار است . مسعودسعد. عندلیبم چه کنم خارستان بگلستان شوم ان شأاﷲ. خاقانی . حفت النار همه راه سقر گلزار است باز خارستان سر تاسر صحرا بینند. خاقانی . بلبلم در مضیق خارستان که امیدم ز گلستان برخاست . خاقانی . و اگر در خارستان روزگار گلی شکفد از نفایس اعلاق و ذخایر مواهب سعادت باشد. (سندبادنامه ص ١٠٢). نقل خارستان غذای آتش است بوی گل قوت دماغ سرخوش است . مولوی . در نظر من بغایت بی طراوت نمود، گوئیا خارستانی و شورستانی است . (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص ١٤٢).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی