خارخار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خارخار کردن . [ ک َ دَ ] (مص ) ستیزه کردن . درافتادن : اندر دو چشم خویش زند خار خشک مر دشمنی که با توکند خارخار. فرخی . تا بر کسی گرفته نباشد خدای خشم پیش تو نایدو نکند با تو خارخار. منوچهری .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خارخار کردن . [ ک َ دَ ] (مص ) ستیزه کردن . درافتادن : اندر دو چشم خویش زند خار خشک مر دشمنی که با توکند خارخار. فرخی . تا بر کسی گرفته نباشد خدای خشم پیش تو نایدو نکند با تو خارخار. منوچهری .