خاربن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ) (اِمر.) بوتة خار، گیاه خاردار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ) (اِمر.) بوته خار، گیاه خاردار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خاربن . [ ب ُ ] (اِ مرکب ) بته ٔ خار. ج، خاربنان : ور خاربنی بیند در دشت بترسد گوید مگر آن خار ز خیل تو سواریست . فرخی . کبکان بی آزار که در کوه بلندند بی قهقهه یکبار ندیدم که بخندند جز خاربنان جایگه خود نپسندند بر پهلو از این نیمه بدان نیمه بدندند . منوچهری . اگر چیز از مراد خویش بودی نگشتی خاربن جز ناژ و عرعر. ناصرخسرو. گفت ماهان چه جای این سخن است خاربن کی سزای سروبن است . نظامی . شکفته گلی خورد او خاربن بدیدار تازه به گوهر کهن . نظامی . جواب داد که بغاث الطیور که از مخالب باز به خاربنی پناهد از صولت او امان یابد. (جهانگشای جوینی ). گردش گیتی گل رویش بریخت خاربنان بر سر خاکش برست . (گلستان ). فضای دل خلاص از خارخار غم کجا گردد ز چنگ خاربن دامان صحرا کی رها گردد؟ واعظ قزوینی (از آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی