خار کن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خار کن . [ ک َ ] (فعل امر مرکب ) صیغه ٔ امر مفرداست از مصدر خار کندن . (فرهنگ شعوری ج ١ ورق ٣٧٣).
خارکن . [ ک َ ] (نف مرکب ) کننده ٔ خار. (شرفنامه ٔ منیری ). شخصی که پیوسته خار را از زمین بکند. (آنندراج ) (برهان قاطع). کسی که از زمین خار کند و بفروشد. حاطِب : چنین گفت با خارکن شهریار که از گوسفندش بدانی شمار. فردوسی . بدین خار کن داد دینارچند بدو گفت کاکنون شوی ارجمند. فردوسی . تبردار مردی همی کند خار ز لشکر بشد نزد او شهریار. فردوسی . هامون گذاری کوه فش، دل بر تحمل کرده خوش تا روز هر شب بار کش، هر روز تا شب خار کن . امیرمعزی . گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم ... بگوشه ٔ صحرائی رفتم و خارکنی را دیدم پشته ٔ خار فراهم آورده . (گلستان ).
خارکن . [ ک َ ] (اِ) بوته ٔ خار. (آنندراج ) (برهان قاطع) (فرهنگ شعوری ) (فرهنگ رشیدی ).